تبلیغات
دختر بارانی - یادبود

  دختر بارانی

 باران ببار و خیسم کن

یادبود

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود

می آمد، می رفت .

می آمد، می رفت .

و من روی شن های روشن بیابان

تصویر خواب كوتاهم را می كشیدم،

خوابی كه گرمی دوزخ را نوشیده بود

و در هوایش زندگی ام آب شد .

خوابی كه چون پایان یافت

من به پایان خودم رسیدم .

من تصویر خوابم را می كشیدم

و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهشت خودش گم كرده بود.

چگونه می شد در رگهای بی فضای این تصویر

همه سرگرمی خواب دوشین را ریخت ؟

چیزی گم شده بود .

روی خودم خم شدم :

حفره ای در هستی من دهان گشود .

***

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود

و من كنار تصویر زنده خوابم بودم،

تصویری كه رگ هایش در ابدیت می تپید

و ریشه نگاهم در تار و پودش می سوخت .

این بار

هنگامی كه سایه لنگر ساعت

از روی تصویر جان گرفته من گذشت

بر شن های روشن بیابان چیزی نبود .

فریاد زدم:

تصویر بازده !

و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست

***

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود:

میآمد، می رفت .

میآمد، می رفت .

و نگاه انسانی به دنبالش می دوید

سهراب سپهری


نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه 23 مرداد 1387
لینک نوشته| موضوع : شعر ,
| رد پای باران ()