تبلیغات
دختر بارانی - سخنی نیست...

  دختر بارانی

 باران ببار و خیسم کن

سخنی نیست...

چه بگویم؟ سخنی نیست.

 می وزد از سر امید، نسیمی؛

لیك تا زمزمه ای ساز كند

در همه خلوت صحرا

به روش

نارونی نیست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

پشت درهای فرو بسته

شب از دشنه دشمنی پر

به كنج اندیشی

خاموش

نشسته ست.

بام ها

 زیرفشار شب

كج،

كوچه

از آمدو رفت شب بد چشم سمج

خسته ست

چه بگویم ؟ سخنی نیست.

 

در همه خلوت این شهر،آوا

جز زموشی كه دراند كفنی

نیست.

ونذر این ظلمت جا

جزسیا نوحه شو مرده زنی

نیست،

 

ورنسیمی جنبد

به رهش نجوا  را

نارونی نیست.

چه بگویم؟

سخنی نیست

شاملو


نوشته شده توسط عاطفه در شنبه 19 مرداد 1387
لینک نوشته| موضوع : شعر ,
| رد پای باران ()