تبلیغات
دختر بارانی

  دختر بارانی

 باران ببار و خیسم کن

بارون پاییزی

داره بارون می یاد
کوچه بازم لبریز احساسه
هنوزم نم نم بارون
صدای ما رو نمی شناسه
همین دیروز بود انگار
تو با من
تو همین کوچه
می گفتی زندگی
وقتی تو با من نیستی
پوچه


آهای بارون پاییزی
کی گفته تو غم انگیزی
تو داری خاطراتم رو
تو ذهن کوچه می ریزی

آهای بارون پاییزی
آهای بارون پاییزی

داره بارون می یاد
کوچه بازم لبریز احساسه
هنوزم نم نم بارون
صدای ما رو نمی شناسه
توی تقویم ما دو تا
بهار از غصه می سوزه
واسه ما اول پاییز
هنوزم
عید نوروزه

آهای بارون پاییزی
کی گفته تو غم انگیزی
تو داری خاطراتم رو
تو ذهن کوچه می ریزی

آهای بارون پاییزی
آهای بارون پاییزی
آهای بارون پاییزی
آهای بارون پاییزی

ترانه سرا:امیر ارجینی


نوشته شده توسط عاطفه در جمعه 1 مهر 1390
لینک نوشته| موضوع : شعر ,
| رد پای باران ()

دلم

آن لحظه
كه دست های جوانم
در روشنایی روز
گل باران ِ سلامُ تبریكات ِ دوستان ِ نیمه رفیقم می گذشت
دلم
سایه ای بود ایستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره می زد


حسین پناهی


نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه 30 مرداد 1390
لینک نوشته| موضوع : شعر ,
| رد پای باران ()

زاهد و دخترک

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

 

 


نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه 24 مرداد 1390
لینک نوشته| موضوع : داستانک ,
| رد پای باران ()

لذت بردن از زندگی

چگونه از زندگی لذت ببریم!

 

http://up.iranblog.com/images/ou7b6nxdbym9fj6tskd.jpg

 

1. تحسین زیبایی: هر روز ما به اشکال و مدل های مختلف با زیبایی روبه رو می شویم. واقعاً جای خجالت است که خیلی از آدم ها آنقدر به این زیبایی ها عادت می کنند که دیگر به تحسین آن نمی پردازند. توصیه ما این است که به آدم ها، گیاهان، اسباب و اثاثیه اطرافتان، ساختمان ها و ... دوباره نگاهی بیندازید و برای تحسین آن لحظه ای زمان بگذارید.

2. ارتباط با طبیعت: طبیعت مسکنی بسیار قوی برای استرس و فشارهای زندگی مدرن است. خوردن ناهار در پارک، سر زدن به گلخانه ها یا تماشای غروب خورشید چند ایده ساده برای لذت بردن از طبیعت است.

3. خنده: ای. ای. کامینگز گفته است، "هدر رفته ترین روز، روزی است که در آن نخندیده باشید". واقعاً درست است. هیچوقت نباید آنقدر سرتان مشغول باشد که وقت برای خندیدن نداشته باشید یا آنقدر فرد جدی باشید که لبخند نزنید. درعوض، دور و بر خود را با آدم های شوخ وبامزه پر کنید تا همیشه خنده بر لبانتان باشد

4. لذت های کوچک زندگی: یک فنجان قهوه خوب وقتی تازه از خواب بیدار شده اید، بازی کردن و وقت گذراندن با کودک ساله تان، پختن یک غذای خوشمزه در شب، و ... همه اینها شاید خیلی هیجان انگیز به نظر نرسند، اما همه آنها لذت های کوچک زندگی هستند. اگر لحظه ای سرعت خود را پایین بیاوری و برای لذت بردن از این فعالیت های روزمره زمان بگذارید، زندگی بسیار لذت بخش تر خواهد شد.

5. ارتباط با مردم: این روابط ما با دیگران است که بیشترین خوشحالی و خوشبختی را به ما میدهد. پس شاید بهترین راه برای لذت بردن بیشتر از کارتان گرفتن ارتقاء درجه و ترفیع نباشد،بلکه ایجاد روابط دوستانه با همکارانتان باشد.

6. یادگرفتن: بین یادگیری و خوشبختی رابطه بسیار قوی وجود دارد. با این وجود، دیگر بهانه ای برای تحریک نکردن مغزتان و یاد گرفتن یک چیز جدید در زندگیتان ندارید. می توانید در زمینه کارتان به اطلاعات خود اضافه کنید.

7. فکر کردن دوباره به صبحها و شبهایتان: آیا روزهایتان همیشه در عجله برای بیرون زدن از خانه است؟ آیا شب ها فقط تلویزیون را خاموش می کنید و به رختخواب می روید؟ تنظیم یک برنامه برای روزها و شب ها بسیار فایدهب خش است.

مثلاً صبحها تنظیم کنید که یک ساعت زودتر بیدار شوید و آن زمان را برای کار کردن روی خودتان بگذرانید، مثلاً کتاب خواندن، چیزنوشتن یا ورزش کردن. شب ها هم قبل از رفتن به رختخواب زمانی را به این فکر کنید که روزتان را چگونه گذراندید.

8. جشن گرفتن موفقیت ها: طی یک روز عادی همه ما مطمئناض موفقیت های کوچکی به دست می آوریم. شاید بالاخره موفق شده باشید با یک مشتری سرسخت برخرود کنید، یک فروش کرده باشید، یا کسی در کارتان تحسینتان کردهب اشد.

البته اینها موفقیت هایی نیست که ارزش ندارد برایش مهمانی بگیرید اما چرا نباید لحظه ای را برای جشن گرفتن این موفقیت های کوچک خود اختصاص دهید؟ این تجربه را با کس دیگری درمیان بگذارید، با یک ناهار خوشمزه به خودتان پاداش بدهید، و ...


نوشته شده توسط عاطفه در جمعه 21 مرداد 1390
لینک نوشته| موضوع : مثبت اندیشی ,
| رد پای باران ()

نگاه



نگاهت می کنم...

پنجره ی چشمانت را به رویم می گشایی

زلال می شوم...

نیازی به کلمات نیست

حتی به گفتگوی دست ها هم احتیاجی نیست



نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه 19 مرداد 1390
لینک نوشته| موضوع : متن ادبی ,
| رد پای باران ()

حسین پناهی

 

حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه
...
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو!

(( حسین پناهی ))
 
امروز 14 مرداد سالروز درگذشت حسین پناهی عزیز است...
کسی که ساده بود ساده زیست و ساده درگذشت....
روحش شاد
 
به بهشت نمی روم ... اگر مادرم آنجا نباشد

نوشته شده توسط عاطفه در جمعه 14 مرداد 1390
لینک نوشته| موضوع : شعر ,
| رد پای باران ()

سرود زندگی

شانه های تو

همچو صخره های سخت و پر غرور

موج گیسوان من در این نشیب

سینه می کشد چو ابشار نور

شانه های تو

چون حصارهای قلعه ای عظیم

رقص رشته های گیسوان من بر ان

همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم

شانه های تو

برج های اهنین

جلوه ی شگرف خون و زندگی

رنگ ان به رنگ مجمری مسین

در سکوت معبد هوس

خفته ام کنار پیکر تو بی قرار

جای بوسه های من به روی شانه هات

همچو جای نیش اتشینمار

شانه های تو

در خروش افتاب داغ پر شکوه

زیر دانه های گرم و روشن عرق

برق میزند چو قله های کوه

شانه های تو

قبله گاه دیدگان پر نیاز من

شانه های تو

مهر سنگی نماز من

فروغ فرخزاد


نوشته شده توسط عاطفه در جمعه 7 مرداد 1390
لینک نوشته| موضوع : شعر ,
| رد پای باران ()

هدف

اولش به نظر میرسه چیزی که میخوای همینطور داره بزرگتر و بیشتر میشه...

ولی در واقع این تویی که داری بهش نزدیک و نزدیکتر می شی!!!!


نوشته شده توسط عاطفه در شنبه 1 مرداد 1390
لینک نوشته| موضوع : مثبت اندیشی ,
| رد پای باران ()

باران

باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها
ایستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی

یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان:

کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده

آسمان آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من
روز روشن

بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زیبا پرنده

برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی

سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا

رودخانه
با دوصد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی

با دوپای کودکانه
می پریدم همچو آهو
می دویدم از سر جو
دور می گشتم زخانه

می پراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله

می کشانیدم به پایین
شاخه های بیدمشکی
دست من می گشت رنگین
از تمشک سرخ و وحشی

می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی

هرچه می دیدم در آنجا
بود دلکش ، بود زیبا
شاد بودم
می سرودم :

" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان !

" این درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !

" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارایی ست ، از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا
هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره
آسمان گردیده تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ، ریخت باران

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا

برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می زد ابرها را

روی برکه مرغ آبی
از میانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره

گیسوی سیمین مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پریشان

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا

بس دلارا بود جنگل
به ! چه زیبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه

بس گوارا بود باران
وه! چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

" بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا ! "
پ ن :من این شعرو دوست دارم چون به آدم انرژی میده یاد دوران مدرسه می افتم....
نظر شما چیه دوستای بارونیه من؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه 27 تیر 1390
لینک نوشته| موضوع : شعر ,
| رد پای باران ()

love story

Love Story

Where do I begin
To tell the story of how great a love can be
The sweet love story that in older that the sea
The simple truth about the love she brings to me
Where do I start

With her first hello
She gave a meaning to this empty world of mine
There'd never be another love, another time
She came into my life and made the living fine
She fills my heart

She fills my heart with ver special things
With angel songs, with wild imaginings
She fills my soul with so much love
That anywhere I go, I'm never lonely
With her along who could be lonely
I reach for her hand, it's always there

*How long does it last
Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now but this much I can say
I know I'll need her till the stars all burn away
And she'll be there

ترجمه:

 

از کجا سخن آغاز کنم؟

تا عظمت و ظرافت عشق را توصیف نمایم

و اسرار عشق بهشت آفرینی را که او به ارمغان آورده است، بازگو کنم

از کجا سخن آغاز کنم؟

بگویم که با اولین نگاه خود دنیای خالی مرا پر از معنا و مفهوم کرد

عشق دیگری نخواهد بود،چون با پا گذاردن در زندگی من ، زندگی را از بی هدفی و سرگردانی نجات داد

زیرا که او با نغمه های ملکوتی خود به اعماق دل و روح من دست یافته است

وبا تخیلات رام نشدنی اش سراسر وجودم را تسخیر کرده

وقلبم را چنان آکنده از عشق کرده است که هر کجا همراه او باشم،احساس تنهایی نخواهم کرد

زیرا به محض احساس تنهایی دست او را در دست خواهم گرفت و اطمینان دارم که او نزد من خواهد بود

عمر عشق چقدر است؟ و تا چه هنگامی ادامه خواهد یافت؟آیا عشق را میتوان با ساعات روز اندازه گرفت؟

من جوابی برای این سوال ندارم

ولی همین قدر بگویم که تا هنگامی که ستارگان از صحنه ی آسمان محو شوند به او نیازمندم

و اطمینان دارم که او نزد من خواهد بود. . .

دانلود قصه عشق love story


نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه 26 تیر 1390
لینک نوشته| موضوع : شعر ,
| رد پای باران ()